X
تبلیغات
زولا

قنـــــــــــــــد عســــــل

از دیشب دلم خیلی گرفته تموم امروز گوشیم خاموش بود حوصله هیچ کس رو ندارم نمیدونم باز چه مرگم شده  یه حس غریب همراه با دلتنگی تو وجودم چنگ میزنه  اومدم به وبم یه کم بنویسم بلکه این نوشتن آرومم کنه  خدای خوبم منو تنها نزار


ادامه ...

روزی که خیلی بهم خوش گذشت روزی بود که رفتم کوه صفه  بهترین روز بود واسماینقدر شلوغ بود که بابای بیچاره کلی معطل شد تا تونست جای پارک واسه ماشین پیدا کنه خیلی قشنگ بود، خیلی سبز بود سبزی اون منو یاد طاق بستان کرمانشاه انداخت و دلم هوای اونجا رو کرد  خیلی خنک بود انگار تو آسمون بودم  از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن باید ببینی تا متوجه بشی من چه احساسی دارم  همون حسی که پارسال پاییز که رفته بودم پارک جمشیدیه تهران بهم دست داد  یه حس لطیف و دوست داشتنی که هیچ وقت دوست نداری تموم بشه و اونقدر دلپذیر که دلم میخواست شب رو اونجا اتراق کنم و بخوابم البته بیشتر به آرامش و سکوت نیاز داشتم خواب بهانه بود  حیف که رختخواب نبرده بودیم 

خلاصه تا دیر موقع اونجا بودیم و رفتیم واسه پیاده روی من بیچاره با اون کفشهای پاشنه دار دمارم در اومد باورتون نمیشه تا بالای کوه رفتم مامانم میگفت زنده ای  آخه من خیلی تی تیش مامانیم ولی حسابی پادرد گرفتم جوری که صبح دیگه نتونستم اون کفشها رو بپوشم وو مجبور شدم تو اون آفتاب صندل بپوشم ...تموم اصفهان از اونجا معلوم بود و انگار فرش از ستاره روی شهر پهن کرده بودن جاتون حسابی خالی بود...

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 05:45 ب.ظ توسط قند عسل نظرات (7)|