X
تبلیغات
زولا

قنـــــــــــــــد عســــــل

روز اول

چه می توانم گفت؟

 

روز دوم

تکرار کن.همه ان داستان را به خویش باز بگو

افسوس که ان رجعت دردناک ما پایان یک پندار بود....پایان هر پندار

 

روز سوم

اکنون فصل در پیله ی تنهایی ماندن است-فصل حکومت اصوات..و روزی دانستیم . تو نیز خواهی دانست که زمان جاودان بودن همه چیز را نفی می کند.میتوان به سوی رهایی گریخت اما باز گشت به اسارت نا بخشودنی ست بگذار که انتظار به فرسودگی بیافریند زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.اینک انتظار فرسایش زندگی ست و من در قلب یک انتظار خواهم پوسید

 

روز چهارم

دیگر به فرسایش واژهها خوکردهام و من-باز افریننده  اندوه ...هرگز ستایشگر فروتن این تقدیر نخواهم بود.هر لحظه که در تسلیم  بگذرد لحظه ایی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم میدهد لحظه ایی ست متعلق به گذشتگان  که رخنه کرده ست.

 

روز پنجم

بهتربنم به روزهایی بیندیش که  هزاران نفرین-حتی لحظه ای را بر نمی گرداد- من لبریز از گفتنم نه نوشتن.باید اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی دیگر تکرار نخواهد شد.....

 

روز ششم

بگذار که ساده ترین دروغها را باور کنم- هیچ چیز تمام نشده- هیچ پایانی به راستی پایان نیست.  در هر سرانجام اغازی نهفته ست چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟

 

روز هفتم دیگر نگاه هیچ کس  بخار پنجره  اتاقترا پاک نخواهد کرد- شب از من خالی ست- شب از من وتصویر پروانه ها خالی ست

                     دیگر چه می توانم گفت؟

                                                      دیگر چه می توانم گفت؟

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر‌ماه سال 1388ساعت 11:17 ق.ظ توسط قند عسل نظرات (0)|