قنـــــــــــــــد عســــــل



سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

لباس های کثیف زن همسایه! 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: 

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» 


همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: 

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!» 


زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر ماه سال 1388ساعت 1:24 PM توسط قند عسل نظرات (0)|

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب. روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کم تر عصبانی شود، تعداد میخ هایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسان تر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آن که میخها را در دیوار سخت بکوبد.بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازا هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخ هایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت همه میخ ها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد.پدر رو به پسر کرد و گفت: "دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخ هایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !!این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نخواهد بود.پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گویی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقویی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند، آن ها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آن ها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آن ها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند. این هفته، هفته دوستیابی ملی است، به دوستانتان نشان دهید چقدر برای آن ها ارزش قائل هستید.
یک نسخه از این نوشته را برای هرکسی که او را بعنوان دوست می شناسید بفرستید، حتی اگر آن ها را برای دوستی که خودش این متن را برای شما فرستاده است، بفرستید. اگر مجدداً این متن به خودتان بازگشت، به معنای آن است که شما در یک دایره ای از دوستان خوب قرار گرفته اید! شما دوست من هستید و من به شما افتخار می کنم.

نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388ساعت 09:53 AM توسط قند عسل نظرات (3)|

سلام به همه دوست جونای خوبم دلم واسه همتون تنگ شده خیلی دوست داشتم یه مطلب جالب بزارم ولی چیز چشمگیری پیدا نکردمعید قربان و غدیر به همه عزیزان تبریک میگم

نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388ساعت 09:45 AM توسط قند عسل نظرات (0)|

عشق

 

شکوه زندگی در نام عشق است
سرشوریدگی در جان عشق است


مراد از هر نسیم نوبهاری
بجو، چون عطر آن در روح عشق است


زگلبرگ شقایق نرمتر او
لطافت در مرام و خوی عشق است


وجودت می شود هرروز و هرشب
معطر، این نسیم و بوی عشق است


در افکارت نشیند گوشه، گوشه
تو ساکن گشته ای، این کوی عشق است


اگر غم آید از هر سو چه وحشت؟
که پشتیبان دل دریای عشق است


غم معشوق را عاشق به جانش
خریدار است و این بازار عشق است


به چشمانش نگه کردن طلوعی است
طلوع زندگی با نام عشق است


ستایش گر کنی، آن خالقی کن
که اسرارش همه اسرار عشق است

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور ماه سال 1388ساعت 08:12 AM توسط قند عسل نظرات (10)|

اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره. 
غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم، پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم... دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه.
به بچه ها گفتم:
"ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید... اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون... باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه."

ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد، به برادرش سقلمه زد و گفت: 
"نخور! نخور! تاپاله است!"

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور ماه سال 1388ساعت 12:45 PM توسط قند عسل نظرات (3)|